حكيم ابوالقاسم فردوسى

155

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

رزمگاه پيروز باشى ، چگونه يزدان دادگر بر ما مىپسندد كه تو با پيرانه سر رزم بجويى ؟ ليك گودرز سپهدار ، گستهم را فرا خواند و او را پند و اندرزهاى فراوان بداد و گفت : زنهار كه بيدار باشى و سپاه را از دشمنان نگهدارى كنى . شب و روز جوشن به تن داشته باش و كينه بجوى و به هوش باش تا هرگز بر دشمن ، روى گشاده ندارى . بدان كه چون دست از جنگ بردارى ، خواب بر تو تاختن خواهد آورد و چون به خواب رَوى ، از دشمنانت كه نخفته‌اند بر تو بيم آيد . پس ديده‌بانى را به سر كوه بفرست و در آنجا نگاه دار تا سپاهيان از دشمن ، اندوهى نيابند . اگر هم كه شبى ناگهان از توران زمين بر شمايان نخيز سازند و بتازند ، تو بايد كه به پيكار با پهلوانانشان شتابى . پس به هوش باش تا سپاهيان را به جنگ نيآورى و سه روز درنگ كنى . به روز چهارم خود شاه نامبردار و با فرّ و گاه ايران به پشتيبانى سپاه خواهد آمد . گستهم كه بدين سان گفتار گودرز سالار را بشنيد ، اشك از ديدگانش روان شد و همهء آن پندهاى او را پذيرفت و به دو گفت : من بسان يك بنده به آنچه كه فرمان دهى ، كمر بسته‌ام . سخن كردن پيران با نامداران خويش پس از جنگ پيشين كه شكست بر تورانيان آمد ، تورانيان پر از درد بودند . پدر با رويى زرد بر پسر ، خروشان بود و برادر از خون برادر ، دردمند . همگى سوگوار و نژند و از گردش روزگار ، دژم بودند . چون پيران همهء سپاهيان را همچون رمه‌اى كه از گرگ درّنده خسته باشند ، ديد ، همهء سران سپاه را به نزد خود خواند و به ايشان گفت : اى پهلوانان كارديده‌اى كه از پير و جوان ، رزمهاى بسيار كرده‌ايد ، شما را در نزد افراسياب ، بزرگى و جاه و آبروى بسيار است و نامتان به پيروزى و فرّهى در گيتى پراكنده گشته است . پس چرا با شكستى كه در يك جنگ بر شما آمد ، يكباره دست از جنگ كشيديد ؟ همگى بدانيد كه اگر سپاهيان با سستى از اين رزمگاه بازگردند ، از